سرزمین گناهکاران free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
با تمام بد خطی و لرزش دست های ترسیده و غلط املایی هایش، برای آنکه نه امروز هزاران هزار کیلومتر با او فاصله داشت بلکه برای آنکه همان دیروز از او فقط و فقط دویست و یازده کیلومتر فاصله داشت نوشته بود:
به نام خدا
سلام مریم عزیزم.
امیدوارم حالت خوب باشه.نمیدونم چند روز از آخرین روز من گذشته...نمی دونم اونجا کی نامه م به دستت رسیده...اصلا رسیده یا نرسیده!؟
حالا امروز من دیگه چیزی نیستم که مثل اون روزا بخوام چیزی باشم.چیزی که به خاک رفته دیگه امید برگشتن نیست براش، کاش به باد رفته بودم.
یادته نامه رفتنم و روزی که منو برگردوندی و منم گفتم حالا که برگشتم تا ابد میمونم ((اما نمانده بود، نه او، چیزی حتی برای خود او از خودش)) و با موندنم تو سرنوشت منو ورق میزنی؟ یا باتو بهترین میشیم ((چیزی که آرزوم بود)) یا حتی اگه سهمم از تو و عشقت خورد شدن رو آسفالتای سرد خیابون شد، بازم افتخار میکنم به اینکه موندمو تو راه تو نیست شدم، نه کس و چیز دیگه ای...یادته؟
حالا این وقوع همون حکایته
فقط میدونی مراقب حد و مرز طاقت باش
تو ماثری که فردا صدای قرچ قروچ قلبیو که ریغش...یادته؟
خاطرت جمع من پای تمام عهد و قسم هام هستمو خواهم بود و تو رو هیچ وقت واسه خودم نمی خوام تو رو واسه اینکه خودتی میخوام و بعد خدام میپرستم و...یادته؟
حالا همه چیز تموم شدس.از دو راهی که پیش رومون بود راستو انتخاب کردی، چرا؟ آره شایدم همین درست باشه، راه درست، راه آدمای راست دست، دست راست...مهم نیست، تو هم مثل هزار نفری که از بین هزار و یک نفر راست رو انتخاب میکنن، راستو انتخاب کردی.راست دستارو خواستی چون خواستی راست باشی...
اما چپ که دروغ نیست! اگه اونا آخر راستیتن ما اول حقیقتیم و...
خیال میکنی اون یه نفر چپگرا نادرسته، اشتباهه، سخت متضاده...خوب حقم داری از دید راست ها همینم هست...اما خیال نکن اون یه نفر تنهاست، کسی که تنها میمونه فقط می خواد خدا پیشش بمونه، دو تایی...فقط حیف که ظرفیت این حضور سه تایی میتونست بمونه...
اما من چپگرا نیستم راست و چپم هم...
دیگه داره دیر میشه!
امید به دیدار
امضا: من
کنار تکه های غریب لمیده تنش، همین نامه اش بود که افتاده بود و کمی آن طرف تر از هرچیز تکه تکه های حلقه اش (( حلقه اش خورد نشده بود فقط چون چند تکه بود هرکدام را باد... )) و مردمی که آرام آرام از حول فاجعه گم می شدند.
دور از اینجا صدای آژیر نزدیک تر می شد،
آتش نشانی بود و پلیس و آمبولانس و رنسانس و...
فقط جمعیت را تفریق کردند و تکه گوشت هایی را از زمین جمع!
نگران نباش عزیز دلم
نگران نباش،
یک روز آقا بالاسر از آن بالا خودش را پرت می کند پایین،
تا از
پنجره ها،
طبقه ها،
آدم ها،
طبقه خودمان،
پنجره اتاق خوابمان،
تو،
و لا به لای شاخه های درخت حیاط
بگذرد
تا که به باغچه رسید، خاک پایت شود و سرخی انار حیات زندگی تان پر رنگ تر!
نگران نباش
نگران نباش عزیزتر از گلم.
یازده روز از روز تولدت گذشته
یا شاید از روز مرگت!
هرچه هست با ویلچر باز میگردی به امید این که شاید یک روز پاهایت یاری کنند و...
از سر پایینی راهرو بیمارستان که میگذرانتت
فکر می کنی چه قدر همه چیز خوب است، چه قدر همه چیز خوب شد، خوب تمام شد...، حالا چه قدر به آن که هدایت ویلچرت را در دست گرفته نزدیکی، حالا چه قدر به تو که هدایت ویلچرت را در دست گرفته نزدیک است حتی نزدیک تر از خودش به خودش ((حتی نمی دانستی به کس دیگری از خودش به خودش نزدیک تر است.حتی نمیدانستی به کسان دیگری از خودش به خودش نزدیک تر است، که آن کس، که آن کسان تو نیستی.))
((دستامو قطع کردم...)) می خواهی دستان هدایتش را از ویلچر قطع کند.((قلک را باید شکست!))راهی را که تو را از آنجا برده بود درست بود.می دانستی، نشانت داده بود.
اما راه درست آن بود که تو را بی او و او را بی تو درست به مقصد برساند نه فقط این که به هم راه درست را نشان می دادید و درست هم بود اشاره تان.
ازش خواستی،
((سخت بود؟))
دستانش را رها کرد.
حالا باید تو ناتوان نشسته بر ویلچری مسیر پایینی سر را چنان طی می کردی که ببینی او چه راهی را برایت مسطح و هموار کرده.
دستانش را رها کرد،
دیدی چه قدر خود دور رفته اش از تو وا مانده ات دور است.
تنت لرزید و چیزهایی درونش پودر شد...
چرخ های ویلچر که تازه دور بر می دارند، می بینی نه انگار تمامش تماما جای دیگریست! ((نیست!))
برای کس دیگری هم نوشته عشق...
ته اسم کس دیگری هم نوشته جان ((جون)) ...
به یک مرد دیگر هم گرفته...
سلام سفارشی کرده...
((سلام ما را هم برسان.))
چرخ های ویلچر که تازه دور بر میدارند می بینی نه انگار تمامش تماما جای دیگریست! ((هست!))
فرو می روی
و او و اطرافیانش...اگر زار هم بزنی به تو می خندند. ((خندیدند))
با خود آرزو می کنی کاش سکته قلبی کرده بودی. ((اینکه چیزی نیست!)) یا صاف با همان سرعت پنس جراحی که از آن نزدیکی می گذشت قلبت را تکه تکه کرده بود
یا
ای کاش تمام بمب های اتمی دنیا را در قلبت منفجر می کردنند تا چیزی از آن باقی که هیچ بی قی نماند حالا که میمیری، تا قیامت لحظه ای را با آن سر نکنی. ((چه پرواز بلندی!))
چه قدر بلند پرواز! وقتی حتی نتوانستی به او بگویی:
...
معیوب نیست، تنهاترین و کوچکترین آرزوی دلت را به من بسپار شاید او را ببینم...به او بگویم...و او این یک بار را بشنود...
((ببخشید او حتی نمی دانست چند سال دارد...چند سانت دارد...و...ببخشید او حتی نمی دانست خط کش چیست!))
پاییز رفتنی است، نه این قصه تازه ای نیست، حرف و حکایتی هم.
این شاید قصه هزار شوهر و زن قبل اینها باشد. ((قبل ما باشد))
اینها فقط دو نفر اند، این و ها نه بیشتر نه کمتر...((دو نفریم))
یا شایدم نه، ها و این فقط دو نفر نبودند از یک قلب و مغز و دست و پا و مو و مری و کبد و دنده و غضروف و استخان و پوست و گوشت و خون و...
حکایت من و ری را است. ((نه آری را))
اصلا شاید حکایت.....(( آره اصلا همین))
(( این ها را صفحه اول سر رسیدی نوشته بود، که سر نرسیده بود، قبل بسم الله رحمان رحیم، حتی روی جلد، روی عکس امام، یا مقلب القلوب سال هشتاد و هشت....
همین.))
دیروز آسمان خمیده بود.صد تن غصه بارش کرده بودند.جمعه بود و خاموشی صبحی که قبل ظهر می تابد از پشت شیشه ای که پرده اش را کنار نزده باشم هم می شنوی سردی سکوت کثیف بی وقتش را مثل جیغ ویولن.
در کوچه را که بستم در خیابان باز شد.
اول از هر چیز صورت زشت دیوار همسایه،
دوم از آخر سوز بغضی ماسیده، آسمان چرا نمی توانی زار بزنی؟ ((همان هم بهتر، سنگین باش))
پاییز رفتنی است.
تو را در من تفریق می کردند و تزریق،
وقتی از خواجه نظام المک می گذشتم
هیجکس نبود.
روز قبل از ظهر پاییزی،
تو پرواز می کردی بی باد، می شنیدمت، خواندنی نبودی نیستی.
کارگرها پشت سیمان دیوار، ایمان سقف را می چیدند، سقف بی ایمان نمی ریزد.کاش خانه ما هم اینطور باشد.
((می بایست امروز تمام می شد، تمام چیزی که مرا برده بود تا سر قطعه اول بهشت زهرا خاک کند آلوده.اما اگر همیشه نمی شد و نشد بعد حتی قسم های بی همتا این بار دیگر شده چون گفته بودم و باشم که سرزمین گناهکاران را ترک می کنم.شش بار رد شد نمی گویم اخرین بار بود نمی گویم گذشت، از سر و ته و صمیم و زمان و سامان و.....احساس می کنم، زندگی میکنم، که در گذشته ای دور تمام شد.))
پاییز می ماند، به همان اندازه که من می ماندم.
((می خواستم دیشب لای موهایت بخوابم مثل بچمنی که اگر رنگ بومت را سیاه سیاه کردی سقف انتهایش به آبی سرد مرگ برسد، از شدت سرما زیر خروار موهای ناز زنینت که هم رنگ سیاهی بوم شده است گرم تا صبح حضورت بخوابم یا اینکه زیر خروار موهای ناز زنینت که هم رنگ سیاهی بوم است و نا معلوم با حضور خیالی شپش ها به پیک نیک بروم..............اما دیدم فقط صد تار بافته درهم در دست دارم!))
پاییز می رفت، خودش گفته بود اینکه آذر رسید و روزهای آخرش سرد تر شد بدانید این از کم لطفی فصل من که می رود از حال نیست و من مانده برجایم مرگ تدریجی ثانیه ای دارم و این از عجالت زمستان است و پاییز رفتی است.
فکر می کردم چه قدر می خندی به من روزی که سمعک به گوش کنم حلقه. از عجالت زمستان است. هرکه خوابش نبرد خوابش می برند و هرکس پشت امان درختی گمان کند می تواند کمان کند، همان سردی فاسدی که جای شرشر آفتاب از بین شاخه های درختان جنگل می چکد بر سرش سفیدی بینایی گوش هایش را می چیند و شنوایی چشمانش را که صدا و حضور نشانه برگشت پاییز را نگاه میکند می گیرد و سفید می کند رد پای پاییز را، چه رد پایی که رفته است و چه رد پایی که باز می گردد همه سفید و هم تراز سکوت.
مرد زن، زن مرد.خواب بیدار و بیدار خواب. هر کس که می تابد بر تو تظاهر می کند، نیرنگ.
دوستت اندیشه اش ناب است!، فکر فکر زدن چند چیز دختر معصوم مردم دارد و شبها خوابش نمی برد و شب خوابش را.
آن یکی هزاران هزار دختر دوست دختر دارد اما پول قبض تلفن هیچ،
پدرت می خواهد گامهای بلند بردارد از پشت کوهی که آمده و رشته پلی که می رود.
مادرت دنیایش سیر کردن شکم های سیر گناهکاران است!
خواهرت شیش من برایت پرونده می آورد که تو نا آلوده ای، شب بالش زیر سرت غصبی است و...
یا که خوب برایت میریزد آبرو که خوبتر آب درون، خون.
کاسه کاسه از پشت بام کجا شر شر باران میگیرد، حموم، همون...
و تو مثل غازمردگانی که همتا دارد و هم چروک:
گاهی میخواهی ببری بند نافت را زدنیا
گاهی میخواهی ببری بند نافت را زدنیا نونهال دست به چاقو شده؟ کش خشتکت را هنوز من میکشم برایت بالا که فقط این را می گوید در طلب مرگ شاید به تو خدا.
قصه ات طولانی است و پست و هموار، رشته کوه بی گرز، البرز
خانه ات هیچ، اتاقت را برای چه که کردی خاموش؟
که اوست می آید از بالای سرت شاید می پاید از تو هرکه را که گفته بودی و ندیده ایم به جز دوبار که هر شب شبی سه روز رو به روی عکس هرسرش که می خوابی ام و می خوابیدندندوسان ببخشید خوابیدندندوشان دوشان دو شانه که به هم نمیرسند از هم باری ای که موهایت میدهد بشان!
روی سینه ات نخوابیده ببین و مثل هرشب بکن بکن بکن هزارتار آرزویی را که سبز شده زجان برای زنجانت ای مسافر لکیشن ندارنده ی رنده شده اما زنده مانده ی زندگیه...........................
نیست هیچکس تو را بگوید برای چه؟که؟ مینویسی وقتی خودت به خود میگویی حرفهایت برایم خام است و هضم نمی شود مگر ((به ظاهر)) دو ماه بگذرد که دو ماه گذشت و رفت و من نمی دانم چرا هنوز جای نظر برای آنکه قول داده بودم ام خالی است و بس
یا که
حرفهایت برایم خام است و هضم نمی شود مگر ((به ظاهر)) دو ماه بگذرد که دو ماه گذشت و رفت و فقط نوشت که همیشه داری غلط املایی ((دیکته صحیح می کنی یا...؟شاید به خاطر همین است چیزی هضم نمی شود!))...که هیچ شیره نوشت، شیره مالیدت که از شیر مادرت برایت گواراتر است و بس
پس بهتر است جای خالی نظر نباشد ات چون که تو را چهارده پانزده سال پیش از شیر گرفتند ات که خورده نشوی زغصه ها و...
اینک اینکه می رسی به آخرت که خاک برسرت و نه اصلا تمام خاک عالم بر سرت و توسرت که همسرت همپایت همدستت همقلبت تو را گفت نوشتنت علی قلی منع بود بر من که هیچ چیز حرفهایت از برای فهم نیست برای من...
اما تو که خری و پری، دوباره نوشتی اش که من مری...
تو را باز نخواندتت و سهم هر روزت از حرفهایت همین که هضم نمی شود و...
اما تو که بازهم خری و پری، سه باره نوشتی اش که من حقیقتا مری...
تو را باز نخوانده بودتت که هیچ، رفته بود برای حرفهای غریبه ای که خدایش مردمان روی زمین شده اند دعا کند و جارزنی که به حال این حال پریده و شما و ما خدا دانسته دعا کنید که همسرم همپایم همدستم و همقلبم گناهکار است و بی دین، که نگفتمش به عبادتگاه ما بیایدش...
(( خدا تو را چه شد که این خلقشدگان که نام نهادیاشان انسان که ارشد بودند و هستند نسبت به هر مخلوقگان تو را دور دیدند و پرسیدندت که "از اینجا که من ایستادم چقد تا آسمون راه؟"
انگار هم کورند، هم کر رو به رویشان ایستاده ای تو را از آسمان می خواهند!
چرا به جز تو ز هر مفت خوری که گفته باشی و تفاوت هم می کند که...شفا می خواهند؟ نه اینها صفا می خواهند.....
مردی شفا می خواست تمامش را مصلوب فولاد پنجره رضا کرده بود،
مردی شفا می خواست برای بازار گرمی زبانش را مجلا کرده بود.
نه ببخشید، مردی صفا می خواست برای بازار گرمی زبانش را... ))
اما تو که بازهم خری و پری، چهار باره نوشتی اش که من حقیقتا مری...
تو را باز نخوانده بودتت که هیچ، رفته بود برای حرفهای غریبه ای که خدایش مردمان روی زمین شده اند دعا کند و جارزنی که به حال این حال پریده و شما و ما خدا دانسته دعا کنید که همسرم همپایم همدستم و همقلبم گناهکار است و بی دین، که نگفتمش به عبادتگاه ما بیایدش...
و این بود قصه یا غصه اینکه تظاهر کنندگان فاحشگی که حکم همشیرگی از خواهر و برادر بر می دارند، جای توبه از زمین و زمان خواهان شفا شدند برای زنده ماندن نوزادی که پدرش از مغفولین است و خودش می داند ماندن یا رفتنش وابسته به خدا است، نه دعاهای آلوده.
و این شد که تو را خاک سر بریده کنم خودم، که هیچ شده مانده ای و چاله ای که از برای خودت زیر گوشه دلت دوباره حفر می کنی تو ای خاک دمیده برای...
((برای خودم نوشته بودم و خدا و مرد خاکستری
آی مرد خاکستری، مشکی ات زاغ، سفیدت بی رنگ، سرد صورتی صورتی، اولی فیس دومی پینککی!))
گرم و خاموش تابستان روشن!
آسمان صاف کبود، گنبد کبود، یکی نبود یکی بود، صورت کبود!
مرد خاکستری، مشکی اش تار، سفیدش خام مایل به صورتی
کاهگلی دیوار آنجا که قاب عکس من کوبیده یا کنده ای اما کنده ای که من نقش تو بر آن خراشیده ام، آهنین.
می رود دور____________________!ساعت اش کو؟
مرد خاکستری، مشکی اش تار، کمانچه، سفیدش کمرنگ تر از صورتی.
رخت پیکار، حسن دیدتر، کفترش سار، بطری اش لب پریده زاغ بیمار!
تابستان شب بود وقتی تو را باردار بود.یازده ماه داشتی! سی روز دیگر به خاطر من صبر کن یکساله بیا...
بهارها هم رنگ کود بود برای باغچه....، خودت می گفتی!
روزهای اول آشنایی، باغچه خاکستری! همانجا که توپ بچه های پشت دیوار سوت می شد!
بنفشه که می کاشتی، دستانت خاکی می شد کم رنگ دریا! اما نگاهت برای سیراب کردن یه باغچه کافی بود.
باغچه خاکستری.خودم این اسم را برایش انتخاب کردم ((اینجوری نگام نکن)).مقصر کسی بود که میله های بالکن را طوسی رنگ کرد و مجرم پاهایی که سطل رنگ را ندید و راهی باغچه! اما نه شاید نه اصلا تقصیر تو نبود این من بودم که از تو جا ماندم مثل مریم هفت ساله که فراموش می کرد مداد طوسی رنگ جعبه مداد رنگی هایش را هر روز به مدرسه ببرد تا روزی که با خانواده اش نقل مکان کردند به یک خانه تازه تر که جای باغچه زاغچه هم نداشت.آن روز عصر وقتی دیگر تابستان شده بود و.... دلش هوای نقاشی کرد جعبه مداد رنگی هایش را از کیف اش در آورد، مداد رنگی ها یا تمام شده بودند یا شکسته، سبز قرمز آبی... به یاد طوسی افتاد اما طوسی نبود، مداد هیچوقت نبوده نبود و نبودش به خاطر وجودش حس می شد.خندید و گفت: آخ طوسی کجایی تو؟ دیدی آخرسر خودتو جاگذاشتی تو اون خونمو...............!واقعا مسئله این بود شاید، طوسی فراموش شده جا مانده بود و وقتی بود از نبودها یا بودنیهای نابود شدنی ماندنی تر بود به خاطر همین هم نبودش و جای خالی اش حس می شد، آن هم مثل همیشه دیر! پس شاید هم تقصیر من بود که جا ماندم اما بازهم نه، این حق جا گذاشته شده ای نیست که هنوز هم...
اما قصه فقط نبود همین، چون کسی نبود که دلش بسوزد، چون او کسی نبود که بتواند نبود یک حضور، نیاز را بفهمد.
مریم هشت ساله شد.مداد هاش ب ای را در جعبه مداد رنگی هایش جایگزین طوسی کرد، به همین سادگی فیلمی از رضا میر کریمی...و حقیقتا به همین سادگی بود! او حالا بیست و چند سال دارد.
فراموش شدم، مثل آن مداد طوسی که فراموش شد و زیر آوار خانه ای که برای یک برج کوبیده می شد، نابود.
دل ات سوخت فقط یک هفته از اینکه از تو جا ماندم!!! اما بعد از من...
فقط نمی دانم کی وقت نابودی مرد خاکستری می رسد از راه!؟
مریم بیست و چند ساله شد.مرد لعاب دیده ای را در جعبه قلب رنگی هایش جایگزین خاکستری کرد، به همین سادگی فیلمی از رضا میر کریمی...و حقیقتا به همین سادگی بود! او حالا بیست و چند سال دارد، مثل تو و آنکه کنارت خوابیده.
حرفهایی گفته بودی نوشته، سرنوشته اینکه دلبرت کسی دیگر است!
گمان کردم و دارم گمان که من را از دست داده ای یا که خودت را...
خودت را از دست داده ای،
شاید برای دیگرت، بی تردید عبور می کنی
یا شاید من اگر برای تو!
از پشت پنجره شب بی خوابی ناله ای می آید از باد
از پشت پنجره من بوی دود چهلگار...
((حتی بعد از من، بعد از پاییز، روزی که من در این خانه نیستم، وقتی از پشت پنجره خانه دوم بن بست امیر می گذری، زیر بارش حرف برف از در یا حتی پنجره برای روحی که هست و می ماند بیدار به دار در بزن، سر بزن، دردسر...پا بزن، درد سرپا...مرده خواب برده اش تمام فصلهای سال، بیدار نمی شود!))
بوی غم نم می آید اما اینکه باران می آید یا پاییز...نمی دانم!
بعد از پنج سال و نیم حالا یک روز همسرت هم پایت هم دستت هم قلبت آمده کنارت دراز کشیده یا کوتاه تا شاید فقط نگوید تمام دار و ندار او و تو تویی و او!
((چون که شهریوریسم پایانی از خردادگریست بی شک امتداد ماه های تجدیدگری در استعمارگریست!))
پنج سال و نیم فرو ریختن برایم کافیست، سقف کاذب هم به وقت غم شکستنیست!
اینکه نه نمیتوانم، حرف بچه ی فراری از سوزن دکترست و جالب اینجاست که من هنوز بچه ام!
نه اما بچه ها دنیای خاک پاک دارتد و من هوای بی زنی! ندارمت که بچه ام، که میخواهمت لحظه لحظه برتری و صبحهای زود بربری برای بعد وقت قطع قحطی خواب های زمستانی تگرگکی و سنگکی و خاش خاشی برای خراب حنجره چاووشی و خش خشی که دوست دارم اش که نه مریم تو را دوست دارم ات فقط خدا.
مردی شنل چنس می زند این وقت شب بعد حمام بی وقفه هم باز دستان نا امیدیش را به روی صورتش ماله می کشد.پنج سال و نیم قافلی ز هر مفت خوری که گغته ای یا نگفته باشی ام تفاوتی نمی کند!
فرق یک گلو غصه خورده با شبهای سرد و مرده دلم جدا خدا
اینکه من می شوم خودم،
اینکه می توانمت بخوانمت ببینیم که من هنوز پیری ام را به روی سقف آرزو کشم که شایدم خواهم از تو بلکه منع کنی عجل بیایتم خدا جدا!
من تنها موندم با هيولای پشت بوم ها...وقتي به سمت راه پله پشت بوم مي رفتم با يه شمشير پلاستيکی، از پنجره خرپشته نور ماه سرکشی می کرد و يه عمر تاريکی و ترس و خيال...
ساعت دو بعد از نصف شب بود و هيولای پشت بوم ها تاخير داشت و هنوز نيومده بود...
هيشکی حرفهام رو باور نمی کرد ، اون اولا وقتی بهت می گفتم که هيولای پشت بوم ها واقعا وجود داره ، باور می کردی و بعدشم سريع عروسکهاتو جمع می کردی و از ترس می رفتی خونتون.بازم من می موندم و موکت سبز پهن تو بن بست دوم...
اما از اون روز به بعد ديگه فقط به خوابهام می خنديدی ، می گفتم اين گربه سياهه که هر روز از رو ديوار خونه ما و شما رد ميشه با هيولای پشت بوم ها هم دسته!!! مگه به حرفهام گوش می دادی؟ از وقتی مامانت بهت گفته بود که حرفام همشون دروغه فقط به خاطر چيزی که مجبورت می کرد ، می آمدی و به چرندياتم گوش می کردی و...
روزها ميگذشتن و اسباب بازی ها هرشب غيب می شدن...تو هر روز بيشتر از ديروز از حرفهای من خسته می شدی تا روزی که بهم گفتی چرا نميری به جنگ هيولای پشت بوم ها تا شکتش بدی، تا ديگه اسباب بازيهات رو هر شب که خوابی نياد و ندوزده؟
نمی خواستم بگم که می ترسم ، بهت گفتم هيولای پوشت بوم ها فقط شبها مياد و اسباب بازيهام رو می خوره و...!
گفتی خب شب برو به جنگش که...گفتم آخه شبها که خوابيم! همه جا تاريکه...
چيزی نگفتی و فقط...
و فقط رفتی.
من تنها موندم با هيولای پشت بوم ها...وقتی به سمت راه پله پشت بوم می رفتم با يه شمشير پلاستيکی
، از پنجره خرپشته نور ماه سرکشی می کرد و يه عمر تاريکی و ترس و خيال...
ساعت دو بعد از نصف شب بود و هيولای پشت بوم ها تاخير داشت و هنوز نيومده بود...
اما وقتی رسيد،
گفت اين همون جاست که هيولای پشت بوم ها زندگي می کرد؟
گفتم آره، همين جاست.
وقتی در خرپشته رو باز کرد: من تنها مونده بودم منتظر هيولای پشت بوم ها، بی خبر از اينکه کارتنهای اسباب بازی خاک آلود مونده بود و يه هيولا خاطره!
خنديد و بهم گفت می دونستم هميشه هيولای پشت بوم ها وجود داره اما خب...
گفتم پس چرا به حرفهای مامانت گوش می کردی؟
بازم خنديد و گفت چون بچه بودم!
منم خنديدم و گفتم چون بچه بودی بايد هيولای پشت بوم ها می شدی و اسباب بازيهای منو...؟